تبليغاتX
---غمکده من---

---غمکده من---

نوشته های گاه وبیگاه من

کلمات

سلام

دوست عزیزی به نام رضا این متن رو واسم گذاشته.

گفتم واسه شماهم بزارم چون واقعا قشنگه....

 

عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است ... از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه "هوس" است ... بآ آن بازی نکن.

خود خواهانه ترین کلمه "من" است ... از ان حذر کن.

ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... ان را فرو ببر.

بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه "کار" است ... به آن بپرداز.

سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه "امید" است ... به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است ... آن را نخور.

تواناترین کلمه "دانش" است ... آن را فراگیر.

محکم ترین کلمه "پشتکار" است ... آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش.

سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش.

شایع ترین کلمه "شهرت" است ... دنبالش نرو.

لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن.

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر.

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده.

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش.

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است ... از آن سوءاستفاده نکن.

زیباترین کلمه "راستی" است ... با ان روراست باش.

زشت ترین کلمه "دورویی" است ... یک رنگ باش.

موقرترین کلمه "احترام" است ... برایش ارزش قایل شو.

آرام ترین کلمه "آرامش" است ... به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است ... حواست را جمع کن.

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است ... مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه "نادانی" است ... آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر.

صبورترین کلمه "انتظار" است ... منتظرش باش.

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است ... بگذاروبگذر.

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن.

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است ... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف روی آب است.

و هدفمندترین کلمه "موفقیت" است ... پس پیش به سوی آن


 

نوشته شده توسط آرزو در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


مثل ....

سلام

چون خیلی وقته چیزی ننوشتم گفتم بیام یه چیزی بنویسم

ولی چیزی به ذهنم نمیرسه اما این ترانه رو خیلی دوسش دارم.واستون مینویسم

مثل قایقی خسته تو دریا

مثل دیدن تو توی رویا

مثل تیک تیک خسته ی ساعت

مثل قصه ی تلخ صداقت

مثل شب مثل گل توی گلدون

مثل تصویر ماه توی بارون

مثل گریه ی تلخ دیوونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مثل لحظه ی بارون وپاییز

مثل چشمای خسته ی لبریز

مثل اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مثل بارون وابر بهاره

مثل لحظه ی خوابه ستاره

تورو دوسِت دارم

مثل خاطره های پریده

دونگاه بهم نرسیده

مثل شاعر وعشق ورفاقت

مثل حس غریب نجابت

مثل پرسه وگریه وخوندن

همه خاطره هاتوسوزوندن

مثل اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه.


 

نوشته شده توسط آرزو در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


گاهی دلم برای خودش تنگ میشود

 

دلم برای خودش که فراموشش کرده است تنگ میشود.

دلم که برای خودش نیست.مال آدمهایی هست که هر لحظه مواظب دلشان بود که

نرنجد...نلرزد...نگیرد...نشکند...

بی آنکه بداند آیا آنها هم مواظب اوهستندکه

نرنجد...نلرزد...نگیرد...نشکند...؟؟؟

حالا که دلم برای خودش تنگ شده است.میبیند چه آسان رنجیده است ودم نزده است چه آسان گرفته است وفراموش کرده است

وچه آسان لرزیده است وبه روی خودش نیاورده است.چه آسان شکسته است ودیگر ازاوچیزی نمانده است.

وحالا دراین تاریکی...دراین ظلمت شب درپی مرحمی برای ترمیم است وبدون اینکه بداند قحطی محبت همه جا را فراگرفته است.

دراین قحطی محبت دیگر دلی برای دل دیگری پر نمیزند...انگار همه برای حفظ آن بلورغروردرانتظاردلی هستند برای رسیدن...

اما افسوس که دیگر دریاچه ی محبت ها آنقدر درزیرخورشیدانتظار مانده است که ازآن کویراز بی احساسی به جامانده است...

وزمانی که زبان میگشایی ومی گویی که بی احساس شدم....هنوز کسی در باورش نمیگنجدکه آنها هم دریاچه ی محبتشان خشک شده

واز آن کویری به جا مانده است وآنها همه سراب میبینند.

آری ای دوست آنقدر خود تشنه ی محبتی که سراب میبینی.

ویک سوال به جا می ماند:

آیا کسی که خود تشنه است میتواند تشنگی دیگری را برطرف کند؟


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


حقیقت

عشق...عشق...عشق

چه واژه ی سه حرفیه پردردسریه...

چرا میخوایم خودمونو گول بزنیم؟

چرا نمیخوایم چشامونو رو حقیقت باز کنیم؟

بابا کدوم عشق؟

عشقو باید تو دادگاها ببینی؟رفتی؟دیدی؟

همشون یه موقعی عاشق بودنا....میمردن واسه هم.

ولی حالا چرا سر ازدادگاه دراوردن خدامیدونه؟

البته ماهم میدونیما ولی صلاح میدونیم که خودمونو به ندونستن بزنیم.

آخه به قول یکی دنیای عاشقی هم یه حالو هوای دیگه ای داره.

آره داره ...ولی ارزششو نداره.

میگم نداره چون باید یه روزی سر ازدادگاه دربیاری چون عاشقانه رفتار کردی

حالا بیاعاقلانه جدا شو...ارزششو داشت؟

حتما میگی:

نه بابا هر چی فک میکنیم نمیشه عاشق نشد پس احساسمونو چیکارش کنیم؟

بابا احساس کیلویی چنده؟؟؟؟بریزش تو سطل زباله بزار سر کوچه....

اونموقع راحت سرتو بزار رو بالش....به ثانیه دوم نرسیده خوابی.

باور نداری امتحان کن....


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت


(عاشقی واسه همیشه تعطیل)

از امروز میخوام بی احساس باشم.

یه جورایی سنگ دل باشم.

میخوام از دنیای عاشقی بیرون بیام...

قبلا ازهمه میشنیدم که دنیای عاشقی یه دنیای دیگس.میگفتن خیلی قشنگه.

خواستم عاشق بشمو دنیای عاشقی رو ببینم ببینم واقعا قشنگه یانه؟

عاشق شدم...ولی اون دنیایی که همه ازش میگفتن اون دنیایی نبود که من از انتظار داشتم.

وحالا امروز میخوام از این دنیای پراز ریا بیرون بیام.

آخه دنیایی که عاشقانه نباشه خیلی قشنگتره...

توش دیگه ترس نیست...حسرت نیست...دروغ نیست...ریا نیست...خیانت نیست....

من همین جا میخوام قول بدم که دیگه عاشقی تعطیل(واسه همیشه تا اطلاع ثانوی هم نداریم.).

دیگه هم از عاشقانه نوشتن خبری نیست.

میخوام دنیاموعوض کنم چون نمیخوام ضررکنم.

(عاشقی واسه همیشه تعطیل)


 

نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


برای تو ای همه ی وجودم

 

به آسمان نقره ای وصبح آبی سلام میکنم به ابرها لبیک میگویم

که نوید آمدن میدهندبرای باریدن وبه تو...

به تو ای مفهوم زندگی سلام میگویم.آنقدر دلتنگ تو شده ام که تصور آن

در مخیله ی هیچ آدم عاقلی نمی گنجد.انقدر حسرت خورده ام که جام

حسرت را دیگر برای نوشیدن جرعه ای نیست.ای همه ی وجودم

من هنوزم باورم نمیشود تو آمدی وقلبم را باخود بردی.توخود می دانی

که برایم تنها یک دوست نیستی.که هیچ دوستی قادر به ربودن قلب نیست.

بادی وزید از آن سوی کشور عشق وتنها عضو باارزشم را ربودوتنها گل

امید بخش زندگیم را با خود همراه کرد...ای شریک شادی وغم هایم

بعداز تو هیچ چیز رنگ محبت نمیدهد....

اما من با یاد تمام مهربانی هایت به خود وعده ی دیدار میدهم

آنقدر به تو اندیشیده ام که من هم تو شده ام....ولحظه ها به من دستور میدهند

که تورا فراموش کنم و من باید خود را فراموش کنم.که این غیر ممکن

است.

ای خود عشق دیگر نمیدانم چه بنویسم که قلم هیچ گاه قادر به نگارش احساس نیست.


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت


کاش...

کاش کنارم بودی...

کاش میان منو تو این همه فاصله نبود.

کاش گرفتن دستهایت برایم رویا نبود.

کاش این همه دوری بین ما جایی نداشت.

کاش نبایدمنت لحظه هارا در انتظارت بکشم.

کاش هروقت دلم میگرفت میتوانستم سرم رابر روی شانه هایت بگذارم.

کاش شیرین فرهادرا،لیلی مجنون را....تنها نمیگذاشت که حالا

تمام این کاش ها شود آرزو ی دل عشاق...

میدانی که من نه شیرینم نه لیلی....

میدانم که تونه فرهادی نه مجنون....

من خودمم تو هم خودتی...

پس بیا کاری کنیم که قصه ی ماشود سرمشق تمام عاشقان دنیا.


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


عشقم به قلبم خوش آمدی

قلبم را برای تو تزئین کرده ام

برای آمدن تو همه ی فرشته های آسمان را خبرکرده ام.

کوچه های قلبم را برایت با ستاره ها تزئین کرده ام.

در راه قلبم برایت تمام گلبرگ های گل های رزرا فرش کرده ام.

سراسر خانه را برایت باشمع روشن کرده ام.

فضای خانه را پراز عطر گل های یاس کرده ام.

وخود بالای پله های ورودی قلبم ایستاده ام منتظر تو....

وتو می آیی...

آرام آرام بر روی پله ها پا میگذاری.

دستانم در انتظاردستهای مهربانت.

دستت را بر روی دستم میگذاری.

بر روی دستت بوسه میزنم ومیگویم:

عشقم به قلبم خوش آمدی.


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


گاهی دل هوای باتو بودن میکنه.

 

همه جا سفیده....

برف همه جارو پوشونده.تا چشم کار میکنه برفه.

روبروت وایسادم.....

به چشات خیره شدم.

ولی تونگات یه جای دیگس.

دستامو جلوی چشات تکون میدم

یه لحظه بهم نگاه میکنی

یه لبخندسرد روی لبام میشینه.

دستاتو میگیرم.

دستات گرمه....تموم بدنم یهو گرم میشه.

همون جور که دستاتو گرفتم ازت فاصله میگیرم.

شروع میکنیم به چرخیدن.

صدای خنده هات منو به خودم میاره

من هستم وتنهایی در اتاقی که عطر نفس های تو را کم دارد.

خیلی وقته رفتی....

ولی هنوز خاطراتت مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمامه.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم جاری میشود.

ولی دیگر تو رفتی وگاهی دل هوای باتو بودن میکند.


 

نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل

عاشقی دیگه تمومه.

اینجا آخره خطه.

آخر خط واسه من واسه تو.

باید دیگه از هم جدا بشیم.

فک نکن که یه وقت دوست نداشتم نه!

خودتم میدونی این واسه هردومون بهتره.

به قول تو جدایی قسمتمونه.

حالا هر چی زود تر بهتر.

یه موقع فکر نکنی دوست ندارما...

نه به خدا واسه منم سخته.

اگه بهت پیام دادم که باید تمومش کنیم.

فکر نکن گفتن این جمله واسه من راحت بوده.

تو خودت خوب می دونی بهت عادت کرده بودم.

اما واسه خاطربزرگترها باید از هم بگذریم.

بزرگترهایی که اصلا نمیدونن تو دلای ما چی هست.

بزرگترهایی که از رویاهایی که واسه خودمون ساختیم خبر ندارن.

آخ که دلم واست تنگ میشه.

ولی باید به این جدایی عادت کنیم.

واسه خاطر بزرگترها که احترامشون حفظ بشه.

دلای ما هم به درک...

اینجا آخره خطه واسه من واسه تو.

تا اطلاع ثانوی

عاشقی تعطیل....


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


عاشق هميشگي تو

وقتي دستام خالي باشه           وقتي باشم عاشــق تــــو

غيـر دل،چيــــزي نــــدارم            كـه بــــدونـــم لايــــق تــو

دلــم رو از مـــــال دنــــيا            به تـــــو هـديـه داده بــودم

با تمــام بــي پنـــاهــيـم            بـه تــــو تكيــه داده بـــودم

هر بلايي ســرم اومـــــد           همـه زجـري كــه كــشيـدم

همه رابه جون خـــريـدم           ولـــي از تـــــــــو نبــــريــــدم

هرجا بـودم باتـــــــوبودم            هرجــــارفتم تــــــــوروديـــدم

تــوسبك شدن تـــــورويا            همه جـــابه تــــــــو رســيدم

اگه احساسـم روكـشتي           اگه از يـــــاد منــــــــــو بـردي

اگه رفتي بـــــي تفـــاوت            به غـريبـــه ســـر سپـــــردي

بــدون ايــن روكه دل مــن           شده جــــــــادو به طلســمت

يكي هست اين وردنيــــا            كه تــــــو يادش مونده اسمت

 

                                                   منتظرت مي مانم

                                                       براي هميشه


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


خواستن توانستن نيست.

شنيدي ميگن خواستن توانستن است؟

باور نكن اشتباهي گفتن بايد ميگفتن خواستن توانستن نيست.

به خودت نگاه كن ببين به چيزايي كه ميخواي تونستي برسي؟

براي من كه اينجوري بوده.

آخه خواستم بهت بگم دوستت دارم اما نتونستم.

خواستم تو فقط مال من باشي اما نتونستم ونشد.

خواستم فراموشت كنم امانتونستم.

خواستم ازت متنفر بشم اما نتونستم.

حالا ديدي خواستن توانستن نيست.


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


حرف دل

اشكام امون نوشتن بهم نميدن ولي مي خوام بنويسم

بنويسم از دنيا ونامردياش...

بنويسم از آدما وچشاشون...

بنويسم از خودمو اين همه سادگيم...

واي چقدر فراموش كردن سخته وفراموش شدن آسون.

دلم داره مي تركه.كاش مي تونستم مثل تو بي خيال باشم.

نگو كه بي خيال نيستي آخه خودت اينو گفتي يادت مياد؟

گفتي و ندونستي كه كاخ آرزو هامو رو سرم آوار كردي.

گفتي و ندونستي بد جوري شكستم.

گفتي و ندونستي....

ندونستي و نمي خواي بدوني.

ديگه بريدم خسته شدم خودت يه راهي بهم نشون بده

يه كوچولو تقلب ....به خدا من ازاين مسئله ها بلد نيستم

معادلشو هم نميدونم....

ما دختراهميشه بايد احساسمونو تو قلبمون خفه كنيم!!!

تنها جايي كه تونستيم حرف دلمون روبزنيم تودفترخاطراتمونه.

تازه اگه بريم به يه پسري بگيم دوسش داريم.بلافاصله پسره

از ما بدش ميادپيش خودش ميگه چه دختر جلف وبي حيايي يه.

اينطور نيست؟؟؟


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


قايقي بايد ساخت

 دلم يه دريا مي خواد يه قايق وسط دريا

من وتنهايي با همديگه

رو به شهري كه سهراب از آن سخن گفته است

به قول سهراب

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

قايق از تورتهي

ودل ازآرزوي مرواريد

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا-پرياني كه سراز آب به در مي آرند

 

ولي سهراب واقعا اون شهري كه گفتي هست؟

يعني واقعا:

در آن پنجره ها رو به تجلي بازاست؟

دست هر كودك ده ساله ي شهر،شاخه معرفتي است؟

خاك،موسيقي احساس مرا مي شنود؟

 

اگر اينجورشهري كه گفتي باشد.

واقعا:

قايقي بايد ساخت

بايدانداخت به آب

دوربايد شد ازاين خاك غريب....


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


عشق خدايي

سلام

اين پستم يه ذره متفاوت با پستاي ديگه است.

ميشه گفت دارم رو اين موضوع تحقيق ميكنم.

نظرات همگي شما دوستان برام مهمه.

موضوع درمورداينه كه:

آيا ميشه ازعشق زميني به عشق خدايي رسيد؟

براساس جواب هايي كه دوستان به اين سوال دادن:

50% گفتن نميشه.

20% گفتن ميشه

20%هم گفتن آره ميشه هم گفتن نه نميشه.

10 % هم من درست منظورشون رو نفهميدم ميشه يا نميشه.

 


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


دوری

رفتنت چيزمهمي برام نبود فقط تموم زندگيمو ازم گرفت

اون كلام آخرت مثل تموم حرفات آروم ودلنشين بود امافقط

دل كوچيكمو شكوندكه اونم زياد مهم نيست.مهم دل توهه...

گريه هام زياد مهم نيستن فقط ازسر دلتنگي ميبارن

شب بيداري هام اذيتم نميكنن فقط تورو به يادم ميارن

اگه دلم بهونه ميگيره تو ناراحت نشوعادت ميكنه به نبودنت

اگه بازم به برگشتنت اميدوارم اين فقط تنها دليل زندگيمه

آخه عاشقم.يادت مياد خودت ميگفتي اگه عاشق باشي

دوري هم شيرينه.


 

نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


حرف دل

 

 

 

تو مثل نم نم بارون زمستون ميموني كه وقتي صداش توي ايوون

مي پيچه همه ي اونايي كه يه ذره احساس تو وجودشونه

ميان پشت پنجره ميشينن وسرشون روبه ميله هاي پنجره تكيه ميدن

واونو تماشاميكنن تاشايد صداي نم نم بارون

همدم تنهايي اونا بشه

توهم مثل نم نم بارون ميموني كه همدم تنهايي من هستي.

تو مثل اشك ميموني،مثل اشك مقدسي،ميگن وقتي آدم دلش ميشكنه

اگه گريه كنه واشك بريزه سبك ميشه

آخه اشك غم رواز دل آدم ميبره

تومثل اشك ميموني.

ومن همون دل شكسته اي هستم كه غم تو دلمو ميشكونه.

خيلي وقتا دلم ميخواد فرياد بزنم

وقتي بغض تو گلومه،وقتي كه خيلي تنهام.

وقتي ميبينم هيشكي پيدا نميشه تا به حرف دلم گوش بده.

اون لحظه دلم ميخواد فرياد بزنم

چون بهم آرامش ميده

«تو مثل همون فرياد ميموني»

 


 

نوشته شده توسط آرزو در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


عيد

سلام به همه ي دوستان

عيدو به همه ي شما تبريك ميگم.

سال خوبي داشته باشيد.

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


تا حالا شده دلت بگیره ؟!
از دست غصه دق کنه بمیره ؟!
تا حالا شده یه روز بی خبر
اونی که می گفت دوست داره

بفهمی هر چی می گفت دروغ بود
بره بهونه شو بگیری ؟!
کم بیاری ... دلت بخواد بمیری ؟!

تا حالا یه جا تنها نشستی ؟!
بی سر صدا توی خودت شکستی ؟!
حس خجالت بشینه رو چهره ت
از اینکه حس کنی اضافی هستی ؟!

تا حالا شده چیزی ببینی
دلت بخواد ! کور بشی و نبینی ؟!
تا حالا شده واسه پنهون کردن گریه هات
زیر بارون بدون چتر بشینی ؟!


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت


روز عشق

واي كه چقدر دنياي ماآدما خنده دار است. نيست؟

روز عشق!

من كه كلي براي اين دو كلمه ميخندم...توهم بخند!!!

خيلي جالب است زماني كه عاشقي در دنيا وجود ندارد

اما روز عشقي هست.

تازه با كلي هياهو....

واقعا شما بگوييد چندتا شكلات كاكائويي ياهرچيزي

كه شما براي هديه انتخاب كرده ايد ارزش عشق واقعي

را دارد؟

تنها خدا عاشق واقعي است كه از روحش براي انسانها

دميد.

شما چی فکر میکنید؟


 

نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت


يقين دارم كه مي آيي

 

يقين دارم كه مي آيي

تو مي آيي،يقين دارم كه مي آيي،زماني كه مرا در بستر

سردي ميان خاك بگذارند،تو مي آيي،

يقين دارم كه مي آيي...

پشيمان هم مي آيي...

دو دستت التماس آميز،مي آيد به سوي من...

ولي پر مي شود از هيچ،دستي دست گرمت رانمي گيرد

صدايت درگلوبشكسته وآلوده باگريه،به فريادي مرابانام ميخواند

وميگويد اينك من،سرم بشكن،دلم رازيرپاله كن ولي برگرد...

همه فرياد خشمت را،به جرم بي وفايي ها،دورنگي ها،جدايي ها

به روي صورتم بشكن،مرواي مهربان بي من كه من دورازتوتنهايم!

ولي چشمان پر مهري،دگربرچهره ي مهتاب مانندت نمي ماند...

لباني گرم باشوري جنون انگيز،نامت رانمي خواند...

دگر آن سينه ي پرمهر آن سدّ سكندر نيست كه سربرروي آن بگذاري

ودرد درون گويي...

دگر نيست تادو دست كوچكش،با پنجه هاي گرم ولغزنده، ميان زلف هاي

نرم تو به بازي گيرد،پريشانش سازد، هزاران باره هستي رابه پاي توببازد.

دخترك چه خاموش است...

تو مي آيي،زماني كه نگاه گرم من دگربر روي تو نمي افتد...

هر كجا،هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايدكه مبادابر نگاه ديگري افتد...

دو چشم من توراديگرنمي خواند،به شوقي دلكش وشيرين وتو هرچند بارديگري

در چشمهايت جستوجو باشد،سراب آرزو باشد ولبهايت،لبان گرم وتب دارت،

كتاب روشني ازبهر عمري گفتگو باشدوعطر صدهزاران بوسه ي شيرين دوباره

روي آن لغزد،محالست اين كه بتواني بر آن چشمان خوابيده،دوباره رنگ عشق

وآرزوريزي،نگاهت رابه گرمي برنگاه من بياويزي،به لبهايم كلام شوق بنشاني.

 محالست كه بتواني دوباره قلب آرام مرا،قلبي كه افتاده است از كوبش،بلرزاني،

برنجاني،محالست آنكه بتواني مرا ديگر بگرياني.

تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي...

ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده برخاكست،دگر باشوق روي شانه هايت

سر نمي آرد،به ديوار بلند پيكرگرمت نميپيچد،جدا ازتكيه گاهش درپناه خاك مي ماند

ودر آغوش سرد گور مي پوسد وگيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا

لباس آخرينش،نرم مي لغزد،جدا از دستهاي گرم وزيبا ونجيب تو.

دگر آن دستهاهرگز بر آن گيسو نمي لغزد،پريشانش نمي سازد،دلي آنجا نمي بازد...

تو مي آيي يقين دارم تو با عشق ومحبت باز مي آيي،ولي افسوس...آن گرما به جانم

در نمي گيرد،به جسم سردوخاموشم دگرهستي نمي بخشد،اگرصدها هزاران بوسه از

پاتا سرم ريزي،دگر مستي نمي بخشد...

يقين دارم كه مي آيي...بيااي آنكه نبض هستيم در دستهايت بود،دل ديوانه ام افتاده 

لرزان زير پايت بود.بيا آنكه رگهاي تنم با خون گرم خود،تماماً معبري بودندتانقش

توراهمچون گل سرخي،به گلدان دل پاكيزه ي گرمم برويانند.

يقين دارم كه مي آيي ،بيا،تا آخرين دم هم،قدم هاي تو بالاي سرم باشد،نگاهت غرق در

اشك پشيماني به روي پيكرم باشد،دلت را جا گذاري شايد آنجا تا كه سنگ بسترم باشد.

تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي....

پشيمان هم مي آيي....

 


 

نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

 

چه قدر همه چيز آرومه.سكوت تنها صدايي است كه به گوشم ميرسد.

وحالامن هستم وسكوت وتنهايي...زير يك سقف بلنددر اتاقي كه عطر

نفس هاي تورا كم داردوقلبي كه براي ديدارت عاشقانه مي تپد. تنهايي

رادر آغوش ميگيرم وبه صداي زيباي سكوت گوش ميدهم.اشكي از

گوشه ي چشمم جاري ميشودو لبخند تلخي روي لبانم مي نشيند.دوباره

خاطراتمون از جلوي چشمام رد ميشن.تعجب نكن آره خاطراتمون...

خاطراتي كه من با تو دارم و توحتي ازشون خبر نداري...

 


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت


چرادير كرده است؟

پرسيد كه چرا ديركرده است؟نكند دل ديگري اورااسيركرده است؟

خنديدم و گفتم:اوفقط اسيرمن است تنها دقايفي تاخيركرده است.

گفتم: امروز هوا سردبوده است شايد موعود قرار تغيير كرده است.

خنديد به سادگي ام آينه گفت:احساس پاك،تو را زنجير كرده است.

گفتم:از عشق من چنين سخن مگو....

گفت:خوابي؟سالهاست كه دير كرده است.

در آينه به خود نگاه ميكنم آه عشق او،عجب مرا پير كرده است

راست ميگفت آينه كه منتظر مباش او براي هميشه دير كرده است....

 


 

نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


بدون عنوان

من این وبلاگو فقط وفقط واسه دل خودم زدم

ولی اگه نظری واسه بهتر شدنش داری بگین اصلا هم

ناراحت نمیشم ممنون از دوستای گلم...


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


امتداد حادثه

در امتدادحادثه خسته به بن بست رسيدم

                                                بزارجونم برات بگه چي ديدم چي كشيدم

اين قصه وترانه نيست كابوس كودكانه نيست

                                                 رنگ ورياي آدما حقيقته،افسانه نيست

پوشاليه وجودشون حقيقته درونشون

                                             حتي خدام گول ميخوره از ظاهر سجودشون

دروغ ديگه يه عادته برادري حكايته

                                                افتادن ولگد زدن،اينم يه جور شهامته

واژه ي عشق وعادت نقش تو قصه ها شده

                                                شكستن دل رفيق درد قضا بلا شده

نه ديگه زنها ظريفند،نه تومردامون غروره

                                                  نه ديگه دلي صبوره تو شباي پر ستاره

حالا اينجا ته غربت همه چيز رنگ سرابه

                                                   حرف عاشقونه گفتن توي دفتر وكتابه

 


 

نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


عذر خواهی

 

سلاااااااااااااااااااااااااام

ببخشيداگه يه مدتي نبودم آخه امتحانات بودمنم كه بچه درس خون ديگه نرسيدم

بيام يه سري بهتون بزنم ولي حالا كه اومدم ازاينا گذشته بزارين يه چيز واستون

 تعريف كنم

امتحان زبان داشتيم خيلي خونده بودم رفتيم سرامتحان برگه ها رودادن سوال اول

 سوال دوم سوال سوم ....همينجوري تا آخر سوالات هيچ كدومشون روبلدنبودم

شروع كردم به چرتوپرت نوشتن ديگه مطمئن بودم زيردهم. ديدم فايده نداره از

 شانس بدما صندلي اول رديف اول هيچكي هم نيست كه ماروياري كنه وتقلب

برسونه يه لحظه مراقب جلسه رفت آخرسالن نگاه پشت سريم كردم بهش ميگم

سوال سه لبخند عاشقانه به من ميزنه.ميگم سوال چهاربيشتر لبخندميزنه.ديگه كاري

 نميشد كرد وحي ومعجزه هم دركار نبودبلند شدم برگه رو دادم اومدم بيرون ديدم

مثل اينكه همه وضعيت منودارن همون موقع بود كه مديرمون اومد بيرون وگفت

ناراحت نباشيدمسئولين اشتباه كردن وسوالارو اشتباهي توزيع كردن.تازه فهميدم

 پشت سريم واسه چي لبخند ميزده.


 

نوشته شده توسط آرزو در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


شوخی زندگیم

روز اول شوخي شوخي جدي شد

شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن توبود

و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو بود


 

نوشته شده توسط آرزو در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


شقایق

دلم مثل دلت خونه شقايق

چشام درياي بارون شقايق

مثل مردن ميمونه دل بريدن

ولي دل بستن آسونه شقایق


 

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی...

  عشق يعني با تو خواندن از جنون
        عشق يعني سوختنها از درون
                  عشق يعني سوختن تا ساختن
                            عشق يعني عقل و دين را باختن
                                         عشق يعني دل تراشيدن ز گل
                                                    عشق يعني گم شدن در باغ دل
                                                           عشق يعني تو ملامت کن مرا
                                                    عشق يعني مي ستايم من تو را
                                         عشق يعني در پي تو در به در
                               عشق يعني يک بيابان درد سر
                     عشق يعني با تو آغاز سفر
           عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا
          عشق يعني باز مي خوانم تو را
                  عشق يعني بگذري از آبرو
                           عشق يعني کلبه هاي آرزو
                                   عشق يعني با تو گشتن هم کلام
                                             عشق يعني انتظار يک سلام
                                                     عشق يعني دستهايي رو به دوست
                                        عشق يعني مرگ در راهت نکوست
                               عشق يعني شاخه اي گل در سبد
                      عشق يعني دل سپردن تا ابد
           عشق يعني سروهاي سربلند..

عشق يعني خارها هم گل کنند
     عشق يعني تو بسوزاني مرا
              عشق يعني سايه بانم من تو را
                      عشق يعني بشکني قلب مرا
                            عشق يعني مي پرستم من تو را
                                  عشق يعني آن نخستين حرفها
                                          عشق يعني در ميان برفها
                                                عشق يعني ياد آن روز نخست
                                                       عشق يعني هر چه در آن ياد توست
                                                 عشق يعني تک درختي در کوير
                                         عشق يعني عاشقاني سر به زير
                                 عشق يعني بگذري از هفت خان
                       عشق يعني آرش و تير و کمان  

 


 

نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه یکم دی 1389 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت


شب يلدا

امشب براي تو شب يلداست

                كاش بداني همه شب براي من شب یلداست......


 

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت